تبليغاتX
ما سه نفر....


ما سه نفر....

و آنچه كه مي گذرد....

فكر نمي كردم اينجا انقدر زود درش تخته بشه و ما فراموشش كنيم..

ولي خب..اينا رو ولش...

ما ديگه كلاس هامون شروع شده و رسما يه پيشي به حساب ميايم!!! از شنبه هفته اي چهار روز مي ريم مدرسه و در كل خوش مي گذره..اگه اين كل كل هاي بي خود بچه هاي كلاس زهرا اينا نباشه و فرتي در كلاس ما رو باز نكنن بريزن تو كلاس ما به بهونه اعتصاب!!!

آخه مي دوني..كلاس زهرا اينا با آقاي "د" ديفرانسيل دارن و ماها هم با آقاي "الف"!!

حالا اينا مي خوان با آقاي "الف داشته باشن...بيچاره آقاي "د"..بچه ام...!! امروز بچه هاي كلاس زهرا اينا ما رو خل كرده بودن! هي وسط كلاس در رو وا مي كردن و مي اومدن تو كلاس ما!!! درگيري داشتيم!

در هر صورت من كه خيلي دوست داشتم امسال هم با آقاي "د" داشته باشم..ولي در كل حاضر هم نيستم برم كلاس زهرا اينا!!!( با اين كه دوست دارم با زهرا هم كلاس باشم..ولي مي دونم ديوووونه مي شم!) حالا اينم معرفي تعدادي از معلما:

در جلوي اسم هر معلم هر شكلكي كه حالت قيافه شونو بهتر نشون مي ده مي ذارم!!

آقاي "الف" .     درس: متاسفانه حساب ديفرانسيل

حدود سن: از 42 تا 44

مشخصه اصلي: همه سال بالايي ها خيلي خيلي دوستش دارن. مثل اينكه خيلي بچه مثبته. مي گن هم خيلي مهربونه. در ضمن در كل چهارصد تا پيرهن و ژاكت رو  هم مي پوشه...البته نه تو تابستون!!!

به چند لحظه از درس دادنشون توجه كنيد!!: خب الان اينو داريم...اين مساوي با اينه..بعدش اينو تعيين علامت مي كنيم..با توجه به اين مي فهميم كه اين درسته ..جوابا رو كه مي بينيم از رو گزينه مي تونيم اينو بفهميم كه اين با اين برابره!!!!! خب حالا يه جمله ديگه:

اين معادله با اين معادله معادله!!!! (فهميدي چي شد؟!!) يا مثلا: اگه بخوايم چوپوني حل كنيم از اين راه مي ريم!

نظر من:

نه..خوبه..خيلي خوبه..من مي گم كه خوبه. به كلاس هاي ديگه هم كاري ندارم

آقاي "ق"   درس : فيزيك                    حدود سن: 31 تا 34

مشخصه اصلي: همين كه سنش كمتره باعث مي شه كه هر چي بچه ها بگن ما از دستش هول مي شيم من در جوابشون بگم: برو بابا..اون كه بچه است! در كل نتيجه كارهاش نشون مي ده كه در مشهد بهتر از اون نداريم..خوبه..خيلي هم تند تند حرف مي زنه..قدش هم يه دو متري هست!

نظر من: به شدت به درس دادنش نياز داريم! ما فيزيك هيچي بارمون نيست!

آقاي "ش"    درس: شيمي           حدود سن: 40 تا 45

مشخصه اصلي: آقاي "ش" در همه زمان ها (يعني در كل اين سه سالي كه من در مدرسه ديدمش حالتش عوض نشد: باور كن!!! من مي گم شايد به طور فابريك اين شكليه!!!!)

نظر من: آقاي "ش" هم  مي شه گفت از بهترين معلماي شيميه..خوب بود..خوشمان آمد..( اما كي مي شه آقاي "ب"؟!!! كه انقدر اذيتش كنيم يا بهش بخنديم؟!! آخي...فردا مياد! برم ببينمش! ولي ازم ناراحت مي شه ..شيمي مو 20 نشدم..19/25 شدم)

ادامه معرفي ها در پست هاي آينده!!



نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:51 توسط مریم| |

سلام

بعد از سي و نه روز بايد يه دستي به سر و روي اينجا كشيد..سي و نه روز گذشته..فقط چند روز ديگه تا عيد مونده و  من ناراحتم...به دليل پاره اي از مسايل..اين عيد اولين عيديه كه مامان و بابام تو خونه نيستن...به شدت اين روزها بي حوصله ام..به هيچ وجه حال درس خوندن ندارم. براي مثال فردا امتحان تست ديني داريم ولي من تا الان يه كلمه هم نخوندم. فردا صبح پا مي شم مي خونم.

نمي دونم چطوري مي خوام 3 هفته رو تو خونه بمونم...دلم براي مدرسه تنگ مي شه.

واسه بچه ها..درسا..معلما...زنگاي تفريح..خيلي چيزها

فكرشو مي كنم كه بعد از عيد هم خيلي سريع مي گذره...خداي بزرگ...

انقدر آيه ياس خوندن هم خوب نيست. امروز زنگ اول شيمي داشتيم با اقاي "ب". من ديشب پلاك هامو نذاشته بودم و امروز براي جبران با پلاك رفتم مدرسه. خب بالطبع حرف زدنم يه خورده تغيير مي كرد. داشتم يه سوال مي پرسيدم. بعدش آقاي "ب" گفت چه قشنگ حرف مي زني!!! بعد هم هرهر زد زير خنده!!! بچه ها مي گفتن آقاي "ب" اذيتش نكنين! منم گفتم منو ضايع كردين ديگه حرف نمي زنم!! آقاي "ب" گفت نه خدا نكنه خانم "ف"! داشتم ادامه مي دادم آقاي "ب" هم هي وسط حرفام مي گفت چي گفتي؟؟ دوباره بگو!( مثلا مي خواست بگه نمي فهمم چي مي گي!!! عمرا!!! كاملا هم مي فهميد!)

زنگ دوم ورزش داشتيم كه اتفاق خاصي نيفتاد..بعد از 6 دور دويدن دور زمين ورزش گفتش حالا نبضتون رو بگيريد! فكر كنم توي 15 ثانيه اندازه گرفت كه مال من هم 36 بود! گفت خيلي بده! ( مي خواستم بگم بشين بينيم با!) من اهل ورزش كردن نيستم..خب آمادگي جسمانيم هم در حد گوسفنده!

زنگ آقاي "د" هم فقط شانس آوردم كه اون برگه هه رو از جاي برگه هاي آقاي "د" روداشتم..اگه آقاي "د" اون ورقه هه رو مي خوند خيلي ضايع بود!!!

اون ورقه هه از لاي جزوه من  افتاد..منم ورداشتم گذاشتمش روي برگه  هاي آقاي "د". فقط سريع تونستم كشش برم. بچه ها مي گفتن خب شايد يكي اونو براي آقاي "د" نوشته!!!! حالا منم يه ساعت قسم آيه بابا اين همون برگه اي بود كه من كذاشتمش اونجا. بعدشم كي مي خواد براي آقاي "د" شعر عشقولي بنويسه؟!!!

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي!

آره باز منم همون ديوونه هميشگي!!!!!!

احتمالا اگه آقاي "د" اين شعره رو مي خوند سكته هه رو مي زد...و ديگه اميدي براي بازگشتش نمي موند!!!!

 رفتيم پاي تخته..همين جوري عشقي..حل كردم..خوب هم حل كردم فقط اون سوال آخري يه جاي مشتق گيريش اشتباه بود كه احتمالا آقاي "د" مي خواست بكوبه تو كله ام!  كه نكوبيد خوشبختانه!!!

اين روزها دلم مي خواد آقاي "د" رو خفه كنم!!! گرچه من هميشه از كشتن آقاي "د" استقبال كردم!!!!نه شوخي مي كنم..ولي در كل آدم رو اعصابيه!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:13 توسط مریم| |

هيچ وقت فكر نمي كردم دلم واسه دوستي اينقدر تنگ بشه كه هيچ وقت نه ديدمش و نه صداشو شنيدم...

ولي دلم خيلي برات تنگ شده مينا جووونم

****
امروز تو ذهنم بود كه يه عالمه سوتي بنويسم ولي يادم رفت!
حالا يه چندتاييشو يادم مونده

1) خانم "ف" سر زنگ زبان فارسي : مرحوم پدرم آمد! ( مگه اينكه منظورش روح پدرم باشه!!)

2) ياسمن يا نيلوفر سر زنگ شيمي : از هم نزديك شن يا به هم دور شن!!!

3) آقاي "ب"‌سر زنگ شيمي با انگشتاي دستش عدد 4 رو نشون مي داد و بعد گفت 2 يا 3 تا!!!

4) مامانم تو داروخونه: قرص B1 سيصد دارين؟

- بله چند تا بدم؟    - مامانم: صدشو بدين!! ( من نفهميدم مادر من اگه 100 مي خواي چرا مي گي 300؟!!)

بقيشو يادم نمياد!

امتحانا رو نه چندان خوب ولي پشت سر گذاشتيم

ممنون از مريم جوونم واسه پستي كه برام نوشت (پست قبل)
و هم چنين تابلو خوشگلي كه برم خريد! (خيليييييييييي نازه)

همين ديگه بسه حوصله ندام بيشتر بنويسم

باي

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 15:23 توسط زهرا| |

6 بهمن تولد يكي از بهترين، عسل ترين، جيگر ترين، با معرفت ترين، خوش گل ترين، خوش تيپ ترين، باهوش ترين، مهندس كامپيوتر ترين، آرياني ترين و...دوستاي منه!!!

بله بله..خودتون مي شناسيدش ديگه!!!

تولد زهرا جونمه!!!!! آره بابا همين زهراي خودمونو مي گم! چي فكر كردي مگه؟؟؟

زهرا جونم تولدت مبارك باشه الهي...خيلي خيلي دوستت داريم و خيلي عسلي!!! اميدوارم سال هاي سال با سلامتي و موفقيت براي خودت تولد بگيري و زير سايه خونواده گرامي و دوستان عزيزت!! باشي!


من و زهرا از سال دوم راهنمايي با هم هستيم. يعني از سال 1383. تا الان شده 4 سال. و در اين مدت زهرا از بهترين دوستاي من بوده كه هميشه و هميشه دوستش داشتم. از سال اول دبيرستان من و زهرا رفاقتمون با هم محكم تر شد.   و در اون سال اگه زهرا نبود من حتما ديووونه مي شدم!!!

خلاصه اينكه هر چي بگم كم گفتم!!

پس تولدت مبارك..با آرزوي بهترين ها برات!

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:50 توسط مریم| |

ميام پايين

پاور كامپيوترو با عصبانيت مي زنم

روشن نمي شه

تو برق نيست

مي زنمش تو برق

اشك تو چشام جمع شده

خيلي

جلوشو مي گيرم

پسوردمو وارد مي كنم

مي زنم نت كانكت شه

مي كشمش

خيلي خوب سرش در ميارم

تلافي مي كنم به خدا تلافيشو سرش در ميارم

ولي آخه چه غلطي مي تونم بكنم؟!
مي زنم جت آديو باز شه

آهنگ روشو پلي مي كنم

سعي مي كنم به خودم مسلط شم

ولي اين رسمش نبود

من از اول مي دونستم كه از من خوشت نمياد

ولي نه اينقدر تبعيض

آخه اين انصاف نبود

وقتي بهاره نمرمو گفت اصلا ناراحت نشدم

يعني حتي يه ذره

فكركردم خب شايد همين قدر حقم بوده

اما وقتي رفتم نمره ها رو نگاه كردم

ديدم به من پايين ترين نمره رو داده

و به سوگولياش اين قدر زياد

فقط آتيش گرفتم

اعتراض مي كنم

مي گه فاميلت چيه

مي گم م

نه همين بسه برات

باشه اين واسه من بسه

اما يه روز تلافيشو سرت در ميارم

يه روزم نوبت من مي شه

خيلي اعصابم خورده

امروز گند ترين روز زندگيم بود

واقعا بود

ولي اين رسمش نبود

"با تموم بي گناهي جلو چشمات ظالمم من"

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:10 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin